اشعث طماع عهد خود جمال قصه خوان


آن که چون او طامعی در بحر و بر صورت نیست

جمریانش ناگهان کشتند و هر فردی که بود


رست از اخذ و جهید آن خر گدای زرپرست

عقل چون تاریخ قتلش خواست از پیر خرد


گفت هر فردی که بود از اشعث طماع رست